خرید بک لینک

محبّ  و محبوب :
درباره محبّت، محبّ و محبوب كه از الفاظ كاربردي فخرالدين عراقي است، تهانوي معتقد است كه بين علما درباره معني و مترادف آن اختلاف وجود دارد:
«المحبّة اعلم ان العلماء اختلفوا في معناها فقيل المحبّة ترادف الاراده بمعني الميل فمحبّة الله للعباد اراده كرامتهم وثوابهم علي التأبيد ومحبّة العباد له تعالي اراده طاعته... ومحبّت آنست كه از اوصاف ذميمه پاك گردي و باوصاف حميده موصوف شوي هرچند كه نفس از ذمائم پاك گردد روح بسوي محبّت كشد. ومحبوب قد عرفت معناه و قد يطلق علي اخص منه وهو قطب الوحده...بمعني حقيقت روحيه كه آن ذات حقّ است.»[1]
«محبّت خود يكي از اصطلاحات قديم صوفيه  و يكي ازاساسيترين مفاهيم تصوّف و عرفان است و تعريف آن يكي از عميقترين و پيچيده ترين مباحث تاريخ تصوّف و عرفان است... لفظ محبّت چنانكه مي دانيم، لفظي است عام كه معمولاً در مورد احساس انسان (يا گاهي حيوان ) نسبت به انسان (يا حيوان) ديگر به كار مي رفته است. اما در قرآن اين لفظ در حقّ انسان و پروردگار يعني نسبت خلق و حقّ نيز به كار رفته است و صوفيه نيز خصوصاً به همين معني توجّه داشته اند. بنابر اين، اصطلاح محبّت نزد صوفيه به معناي دوستي انسان با خداوند يا لطف و عنايت خاص خداوند با بندگان بوده است.»[2]
با توجّه به توضيحات قبل، محبّت، در واقع ريشه ي همه ي احوالات و مقامات است، و منبع اصلي حركت سالك براي طي طريق سلوك در واقع از محبّت شروع مي شود، نتيجه و ثمره مقامات و احوالات به محبّت بر مي گردد:
«بدان محبّت ريشه ي همه ي مقامات و احوال است، چون همه ي مقامات مندرج در محبّت هستند، يا وسيله يي براي رسيدن به محبّت يا ثمره يي از ثمرات آن مي باشند، مثل: ارادت، شوق، خوف، رجا، زهد، صبر، رضا، توكّل، توحيد و معرفت.»[3]
دليل فراگير بودن محبّت، اين است كه انسان محبوبي را دوست دارد و نسبت به آن علم و آگاهي و معرفت پيدا مي كند و از اين راه، شوق  به شهود جمال و صبر در بلا و شدّت درطلب و بيم حجاب و وصال برانگيخته شده و محبّت او را به بقاي ابدي مي رساند:
«دليل اينكه محبّت، همه ي مقامات و احوال را دربرمي گيرد، اين است كه آدمي محبوبي را آنگاه دوست مي دارد، كه به كمال ذات او علم پيدا كند، و اين علم در نزد وي مؤكد شود و پي درپي گردد و به معرفت انجامد، تا از آن اراده و شوق به جمال اين ذات حاصل آيد، سپس از محبّت، صبر بر شدّت طلب لازم آيد، و در اثناي آن، خوف حجاب و اميد به نزديكي و وصال بر انگيخته شود. آنگاه محبّت، خرسندي به همه ي خواسته محبوب و پارسايي از غير او و اعتقاد به يگانگي وي را ثمر دهد، غرضم يگانگي محبوب به صفات كمال است، چون غير او عدم محض است و همه ي كارها به او واگذاشته و به او توكّل مي شود.»[4]
محبّت داراي اقسامي است، و محبّت خاص مشاهده ي ذات خداوند است كه از طريق احوال و توجّه و عنايت خاص حقّ تعالي بر بنده است:
«وببايد دانست كه: محبّت را وجوه بسيار است و بواعث محبّت در وجود انسان بر انواع است: اول، محبّت روح است، و پس محبّت دل، و پس محبّت عقل، پس محبّت نفس. و آنكه رسول صلعم گفته است: از اهل و مال و آب سرد، استيصال بيخ محبّت غير است تا محبّت خاص غالب آيد. و اين محبّت، مشاهده ي ذات باري سبحانه و تعالي باشد به اعتكاف روح در مقام قرب. و اين محبّت، از احوال تولّد كند كه عطاي محض و بخشش صرف باشد. و اين محبّت در احوال همچنان توبه است در مقامات.»[5]
محبّت عامل خدمت به معشوق است و اين به اختيار محبوب است كه عاشق يا محبّ، خدمت بكند يا نه:
«بعضي گفته اند محبّت موجب خدمت است و اين چنين نيست بلكه ميل محبوب مقتضي خدمت است. و اگر محبوب خواهد كه محبّ به خدمت مشغول باشد، از محبّت هم خدمت آيد، و اگر محبوب نخواهد ازو ترك خدمت آيد. ترك خدمت منافي محبّت نيست.»[6]
احمدغزالي، درباره ي به كاربردن واژه هاي محبّ و محبوب، فرقي براي آن با واژه هاي عشق، عاشق و معشوق قائل نيست و در رساله ي سوانح العشاق بيشتر و يا مي توان گفت درمطالب خود از عشق و مشتقات آن به كار برده است تا از حبّ و محبّ و محبوب. او كسي است كه عشق را به طور رسمي وارد عرصه ي آثار نظم و نثر صوفيانه ي فارسي نمود:
«احمد غزالي، به خلاف برادرش كه ترجيح مي داد از لفظ محبّت استفاده كند تا عشق، ترجيح مي دهد از لفظ عشق و مشتقات آن يعني عاشق و معشوق استفاده كند. غزالي در سوانح تمام ملاحظاتي را كه صوفيان پيشين در مورد لفظ عشق داشتند كنارگذاشته، و همه ي جنبه هاي منفي را از اين لفظ و معني آن دور ساخته است و بدين ترتيب عشق را در ادبيات صوفيانه و عرفاني زبان پارسي، اعم از نظم و نثر، به صورت يك حقيقت با شكوه و آسماني در آورده است.»[7]
غزالي در سوانح العشاق در دو مطلب از واژه ي محبّ و محبوب استفاده كرده است كه يكي از آن مطالب به نظم بوده و در برخي كتابها و يا تصحيح رساله ي سوانح العشاق ثبت نشده است:
فِراقٌ الْحبيبِ  أَليمٌ  أَليمٌ               وقلبُ الْمحبّ سَقيمٌ سَقيمٌ
فَمَن كانَ في حُبِّه صادقاًً               بِبابِ الْحبيبِ مُقـيمٌ مٌقيمٌ[8]
شعر فوق در تصحيح آقاي ايرج افشاردر متن قيد شده اما به قول ايشان در تصحيح پروفسورهـ. ريتر نيامده، و آقاي دكتر احمد مجاهد اين شعر را در پاورقي رساله ي سوانح العشاق آورده اند.[9]
مطلبي ديگر كه احمد غزالي از محبّ و محبوب استفاده نموده است، اينكه محبوب براي انسان همين افتخار كافي است كه در ازل و پيش از همه بوده است و تا ابد هم هست و اين شراب طهور، و عشق «يُحِبُّهُم» در وجود معشوق باقي است تا عارفان به درجه ي «يُحِبّوُنهُ» دست يابند:
«خاصيّت آدم اين نه بس است كه محبوبيش بيش از محبّي بود، اين اندك منقبتي بود. «يُحِبُّهُم» چندان نزل افگنده بود آن گدا را پيش از آمدن او كه من الازل الي الابد نوش مي كند هنوز باقي است.»[10]
اما فخرالدين عراقي، در لمعات، برخلاف احمد غزالي، علاوه بر عشق و مشتقات آن، ازمحبّ و محبوب هم استفاده كرده و مراحل سير و سلوك و مقامات بين اين دو را شرح داده است:
«نهايت اين كار آن است كه محبّ محبوب را آينه خود بيند و خود را آينه ي او.»[11]
« اينكه بيني كه محبّ در آينه ي ذات خود صورت محبوب بـيند، آن محبوب باشد كه صـورت خود را در آينه ي محبّ مي بيند.»[12]
اما واژه هاي عشق، عاشق و معشوق:
«اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است... ذات عشق از روي معشوقي آينه ي عاشق آمد.»[13]
از نظر عراقي، محبّ و محبوب رابطه ي متقابل دارند:
«محبّ چون خواهد كه مراقب محبوب باشد، چاره ي او آن بود كه محبوب را به هر چشمي مراقب باشد.»[14]
 «محبوب آينه ي محبّ است... و محبّ آينه ي محبوب»[15]
همان طور كه فخرالدين عراقي گفته است، «محبّ آينه ي محبوب است»، جامي، در تفسير اين مطلب آورده است كه محبّ وقتي به محبوب رسيد تمامي صفات و اسماء محبوب را در خود مطالعه مي كند:
«پس محبّ وقتي كه به قرب نوافل متحقّق نشده باشد«در او» يعني در محبوب، «به چشم خود جز خود را نبيند» و چون بدان قرب متحقّق شده باشد حكم آن خواهد آمد؛ «جز اسماء و صفات خود مطالعه نكند و احكام آن نبيند»؛ زيرا كه اسماء و صفات ظاهري- بي اعتبار ظهور آن در مظهر- در ذات ظاهر باطنند و احكام ايشان درايشان مستجن؛ وبعد ازظهور ظاهردرمظهر، متمايز الاحكام والآثار مي نمايند؛ «و چون محبّ، اسماء و صفات او را » يعني محبوب را كه در خود ظاهر بيند«عين او» يعني عين محبوب«يابد، لاجرم» از آن به نفس محبوب تعبير كند.»[16]
ابن عربي در رده بندي، «حبّ» را به سه نوع تقسيم كرده است: حبّ الهي، حبّ روحاني، يا الهي است يا حبّ جامع است يا طبيعي، كه هر كدام شرح خود را دارد:
«و حبّ يا الهي است يا رو حاني و يا طبيعي. حبّ الهي آن است كه حقّ تعالي ما را هم از براي خود دوست مي دارد و هم از براي ما... و حبّ روحاني حبّي است جامع در محبّ و اين همچو حبّ الهي مقتضي آنست كه محبّ محبوب را هم از براي خود دوست دارد و هم از براي محبوب محبوب را؛ و غايت حبّ روحاني آن است كه محبّ محبوب را عين خود يابد و خود را عين محبوب بيند. و در جاي ديگر ضمن  اشاره به اينكه حبّ از سه قسم خالي نيست، گويد: حبّ يا الهي است يا حبّ جامع است يا طبيعي... حبّ الهي آن است كه محبّ محبوب را از براي محبوب خواهد. و حبِّ روحاني، حبّ جامع است هم از براي خود و هم از براي محبوب محبوب را. امّا حبّ طبيعي، محبّ محبوب را خاص از براي خود جويد، و محبّ طالب بايد كه از محبوب غير محبوب نطلبد.»[17]
محبّت قيام سالك به محبوب، شادي دل به ديدار جمال، نابود كننده صفات عاشق، محو كننده تمامي تعلقات عاشق و خود عاشق، آتشي  كه سوزاننده عاشق است،هرچه در دل داري ايثار كني:
«حسين بن منصور حلاّج گفت: محبّت قيام تو، به محبوب است، باز از ميان بردن اوصاف خود، چون كلّيت محبّت با كلّيت محبوب مطابق است و غايب بودنش غايب بودن محبوب و بودنش بود محبوب. گفته اند: محبّت، شادي دل به ديدار جمال محبوب است. گفته اند: محبّت، نابود ساختن صفات محبّ و ثبات ذات محبوب است. گفته اند: حقيقت محبّت اين است كه جز محبوب هرچه هست از دل محو شود. گفته اند: محبّت آتشي است در دل، كل غير محبوب را مي سوزاند. گفته اند: محبّت اين است كه هرچه داري به محبوب ببخشي و چيزي از تو بر تو نماند.»[18]

[1] -كشاف اصطلاحات الفنون، صص274-270.
[2] - باده ي عشق، ص112.
[3] - عشق اصطرلاب اسرار خداست،ص31.
[4] - همان،ص32.
[5] - عوارف المعارف،ص188.
[6] - فيه مافيه، ص243.
[7] - باده ي عشق، ص87.
[8]  سوانح العشاق، ص24.
[9] - مجموعه آثار فارسي احمد غزالي، ص115.
[10] - سوانح العشاق، ص27.
[11] - لمعات، ص60.
[12] - همان، ص65.
[13] - همان، صص45-46.
[14] - همان، ص110.
[15] - همان، ص68.
[16] - اشعّه اللّمعات، ص123.
[17] - عشق صوفيانه، ص131.
[18] - عشق اصطرلاب اسرار خداست،ص33.

برچسب: نویسنده: سرباز وطنم تاريخ: يکشنبه 25 آبان 1393 ساعت: 17:21

صفحه بندی