گورتو گم کن برو بیرون
قلم ، چشم ها ، دفترم ، پا و دست
شبیه تو با من غریبه شده ست
دم از شعرهای قدیمم نزن !
غزل می گریزد از احساس من !
چرا چون گذشته دلم با تو نیست ؟
کلید غم و مشکلم با تو نیست ؟
تو باب تماشای من نیستی
ردیف غزل های من نیستی
ای آرامش درد دلواپسی !
بگو کی به داد دلم می رسی ؟!
شدم گوشه گیر زمان و زمین ؛
غریب و غم انگیز و غربت نشین
چنان زیر باران غم ها ترم !
که گویا شکسته ست بال و پرم !
من آواره هستم ، تو راهم بده !
در آغوش گرمت پناهم بده !
دوباره برایم ترانه بخوان !
برایم کمی عاشقانه بخوان !
اگرچه گذشته است ، هر چند دیر
دوباره بیا و سراغم بگیر !
بگو باز هم بی قرارم شدی
به تب مبتلا و دچارم شدی
بگو دوست دارم فدایت شوم
فدای طنین صدایت شوم
کجایی ای آشوب شب های من ؟
تو را دوست دارم صدایم بزن !
ای از نسل چشمه !ای آیینه کیش !
مرا خط نزن از تکالیف خویش !
مرا مشق کن تا غزل تر شوم
و در اشک چشمت ، شناور شوم
مجالم بده ، عشق بازی کنم
به دشت غزل ، یکه تازی کنم
بگو تا شوم با پری هم کلاس
خودم را بیارایم از برگ یاس
بگو تا برایت ترانه شوم
همان دفتر عاشقانه شوم
***
من آواره هستم ، تو راهم بده !
در آغوش گرمت پناهم بده !
برچسب:
نویسنده: سرباز وطنم